| Motorola Razr |
![]() |
![]() |
|
| اشعار و حرفهای دل من و شما |
|
سلام خوب ما هم رفتنی شدیم رفتنی که شاید برگشتی نداشته باشه ... ...خوب دیگه روزگاره .. دکترا اینجا کتر ازشون بر نیومد قرار شدبریم ینگه دنیا (هامبورک) شاید این تن خسته یک مدت دیگه نفس یکشه ...... حلال کنید مرده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد کسی سوختم خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد در پناه مهر رخصت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/09/18ساعت 12:26 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
کاش ماه شهریور نبود مخصوصا بیست ویکمین روزش تا هیچوقت سالروز تولدم نمیشد (حالا که هست هر غلطی دلت میخواد بکن ) آرزو دارم که خانه ای داشته باشم که بارانش از زمین به آسمان ببارد , ستاره هایش بجای چشمک زدن با پر رویی به آدم نگاه کنند و ماهش در یک مشت جا شود تا بتوانم تک تک خانه ها را با نورش روشن کنم ! آرزو می کردم به جای راه رفتن پرواز می کردم , در آن صورت هیچ وقت برای رسیدن به مقصدم غصه نمی خوردم ! ! ! خدا را سرچ کردم: مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکانپذیر نمی باشد آرزو می کنم خود نویسی با جوهر آبی آسمونی با نوکی به رنگ خورشید داشته باشم باهاش آرزو هایم رو خطاطی کنم ! آرزو می کنم روزها نیایند تا همیشه شب وسکوت باشد (آهای خورشید یه عمر گند زدی به شبهام امروز درنیا) رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/18ساعت 12:9 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
فرصت
دردهايی در دل آدمهاست که نميتوان به زبان آورد گیرم که بخواهی بگوئی ... به که بگوئی .... چگونه بگوئی تا بديده تحقير در آدم ننگرند ؟؟؟؟؟
از آدم صداقت میخواند ولی وقتی از روی همون صداقتی که خواستند همه چیز رو میگی .. از ناراحت کردن و اهانت بهتون دریغ نمیشه ... دلتون رو که با امید انباشته کردین پر از غم و اندوه و درد و حسرت میکنند
کاش میتونستیم باشیم ........خودمون باشیم ............مهربون باشیم..........همزبون باشیم........
تا حالا انتظار کشيدي ؟؟؟ چه حالي داشتي تو اون دقايق ؟؟؟ وقتي انتظارت فايده اي نداره براي کي يا براي چي منتظري ؟؟؟
بعضی ها خیال میکنند عاشقند و بعضیها عشق رو با هوس اشتباه میگیرند میدونی چرا چون جرات عاشق شدن رو ندارند و مفهوم واقعی عشق و دوست داشتن رو نمیدونند خلاصه که همه چی از سر بچه بازی شده حتی همین حرفهای من ........
آه كاش دستم زفريب خالي نبود آبروي صدق پوشالي نبود بي خريداراست دستان پرزمهر كاش مقام كذب هم عالي نبود سربلندي كوكجاست آنهمه ريشه ما كذب خنجرنشاند پشتش كه پوشالي نبود اين تنفس درميان اين هواي مسموم فريب واي برمااين هواراهيچ اشكالي نبود طاقتت كوفرشيداي شيداي غم صبربايدگرجناب عشق عالي نبود رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/03/27ساعت 11:42 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم
از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون نار عنکبوت ببنده نمي ترسيم از خوب سرخ نشدن سبزي قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل ادما نميترسيم از اينکه بهمون خيانت کنند ميترسيم................از خيانت به ديگران نميترسيم از کم بودن آجیل شب عید و یا سین های هفت سین و مطابق مد نبودن کفش و لباس و غیره میترسیم ......... از اینکه ممکنه کسی تو این روزها اصلا یک پشیز هم برای برای عید در جیب نداشته باشه نمیترسیم نورزو باید مبارک باشه ولی شاید برای کسی در همین نزدیکها مبارک نباشه غرق شدیم و گرداب بخود اندیشیدن ما رو از تفکر نسبت به دیگران بازداشته ... غرقه ایم در رزوها و در خودها عید نوروز باید سال نو بشه ؟؟؟ یا آدمها هم باید تفکر نو پیدا کنند ....!؟ چند نفر در همین نزدیکی هستند که دستانشان نورزو می طلبد و گرمی میجوید ... خوب نگاه کنیم میبینیم . رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/20ساعت 15:18 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
یک بار دیگر بعد از مدتها سلام روي تخت بيمارستان كه درازكش شدم غروب بود سرد و قارقاري ... نگاهم روي افق با خورشيد كم رنگش كه داشت آرام آرم كم رنگ تر ميشد ثابت ماند ... كمرنگ مثل بودنم .. مثل هزاران خيال و دل بستن به كساني كه گمان ميبردم مي آيند و گرما بخش روزهاي سرد پائيزي ام در بستر بیماری ام ميشوند یا حتی با تلفنی تنها كساني كه بودن نزديكاني بيش نبودند كه با اعلام بلندگوي بيمارستان ميرفتند و من تنها برجاي ... روز و يا هفته چندم بود نميدانم ( حساب روز و ماه از دستم رفته بود ) مي شنيدم و نمي گفتم نه از سر نخواستن كه ياراي سخن گفتنم نبود سايه اي را در اتاق حس كردم كه آشنا مينمود ، تمامي حواسم جمع كردم و آخرين توانم را در گوشهايم ريختم ... آه ه ه مادرم بود در كنار تخت بر سر سجاده نماز اشك ريزان و نام مرا بر لب جاري ميساخت و استغاثه هاي مادرانه ... با تمامي قدرتم در تمامي ناتوانيم آرزو كردم نباشم و نبينم اشكهائي كه برگونه اش جاري ميشد .. آخر من كه طاقت ديدن اشك كسي را ندارم چطور اينطور درازكش نظاره گر اشكهايم نازنينم بودم دست انداختم و با آخرين رمقم چادراكسیژن را كه دور تا دورم را احاطه كرده بود و حجاب و مانعي چون ديوار ميان من و عزيزم بود دريدم و... ديگر چيزي جز همهمه و حضور سايه هائي چند را بخاطر ندارم ... يك بار ديگه از دستش در رفتم عزرائيل رو ميگم فكر كنم از دست من خسته شده شعر زیرتقدیم به تمام مادران دنیا گويند خدا ،توعادل و كريمي مهرباني،خوبي، قادر و رحيمي زهر چه ميرسد از تو رضايم بر آرم سر فرود،گيرم سزايم خدايا كبريائيت بنازم حكمت و شوكت،خدائيت بنازم مني كه همچو لاله بي نوايم مگيراورا زمن، بشنوصدايم مسوزان الهي اين دلم را مكن پر پر خداوندا گلم را رخصت در پناه مهر
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/09/03ساعت 22:32 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
چرا از مرگ می ترسید سلام عزیزان گاهی ممکنه بعضی چیزایی که من می نویسم بنظرتون غیر ممکن یا حتّی حماقت آمیز بیاد. همه اون چیزایی که من می نویسم تراوشات ذهنی ام نسبت به همه آنچه که آن را زندگی نام می نهیم است . ( تولد ... عشق ... مرگ ) آدما واسه این از مرگ میترسن که اونو هرگز تجربه نکردن. البته چیزهایی هم هستن که آدم نمی شناسشون اما مثلاْ از روی کنجکاوی به سمتشون میره ... ولی مرگ یه چیز دیگه اس. اگه کسی بخواد مرگ رو تجربه کنه لازمه اش اینه که با این دنیا کاملا قطع رابطه کنه.خوب اونوقت این دیگه اسمش تجربه نیس ، چون تجربه به درد این زندگی می خوره !!! نه زندگی در ... !!! مرگ چیه؟ هیچ فکر کردین ؟ نکنه شما هم از اونهایی باشین که اصلا خوششون نمی آد در این مورد حرفی بزنن یا بشنوند ؟ امیدوارم اینطور نباشه...اگر هم باشه با کمی مطالعه یا حرف زدن در این مورد نظرتون کاملاً (180 درجه !!!) عوض میشه... . هیچ دقٌت کردین ؟ وقتی در مورد « مرگ » حرف می زنی ، مردم حالتشون عوض می شه ... شاید خود شما هم همینطور باشین ؛ ممکنه الآن بگین دیوونه ام یا هزار عنوان دیگه ... اما مگه نه اینه که تا مرگ نباشه ، کلمۀ زندگی مفهوم پیدا نمی کنه؟ اگه قراربودهیشکی نمیره ، دیگه نمی گفتن : زنده ، زندگی ، زیستن ... آدمها هر چقدر هم که محکم به هم چسبیده باشن بالاخره یه روز جدا میشن . این دست مرگه که اجازه نمیده هیچ دو نفری برای همیشه با هم بمونن. من در مورد روز قیامت همون چیزایی رو شنیدم و خوندم که شما .اما فقط این رو مطمئن هستم که بعد از مرگ همگی قضاوت میشیم . این لازمه عدل خداونده.( هرچند مدتیه تو بعضی زمینه ها باهاش اختلاف نظر پیدا کردم) پذیرفتن اصل مرگ چیزی از شیرینی زندگی کم نمی کنه . (یعنی میشه تموم بشه و از این همه درد راحت بشم ؟؟؟) هفته گذشته به دعوت دوستانم و مثلا بخاطر تولدم به قله سبلان در استان اردبیل رفته بودیم جریانش رو در وبلاگ گروهی میذارم مایل بودید بخونید http://www.buboy.blogfa.com رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/21ساعت 1:28 توسط فرشید مست و خراب |
|
![]() سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیز و مهربونم میخواستم ازیادمان زمان جنگ وبیاد همرزمانم بنویسم ولی افکارم بادیدن مردمان این زمونه چنان درهم ریخته و از هم گسیخته شده ودلم چنان از بعضی رخدادها میسوزد که پنداری آهن گداخته بر آن نهادند .. ( هرچند آنهم درقبال خیلی چیزها و کس ها که این روزها دل را میسوزانند سوز نیست . دو دل بودم برای نوشتن این پست ولی بالاخره اینجا جائی برای حرف زدن و دردل کردن و گفتن حرفهائی است که هیچ جا نمیتونم بزنم پس می نویسم (سطورذیل دردل من برای وبلاگمه قصد توهین به هیچ عزیزی رو ندارم) حتما شما هم مردمی را که با عجله تو خیابون و کوچه و با اخم و سگرمه های بهم گره خورده رفت و آمد میکنند رو دیدین ... حالا همین مردم که انگار همین الان دیگه فول تایم میشند و وقتی نخواهند داشت مثلا با یک صحنه تصادف دو اتومبیل روبرو بشند .. اصلا انگار نه انگار مردمی بودند که همین چند لحظه پیش با اون همه عجله دنبال کارشون تقریبا میدویدند ... همه تبدیل به کارشناس های قهار و ماهری میشند که اداره راهنمائی و رانندگی هم ممکنه از نظرات خبیرانه ایشان دوتا شاخ مدل 2006 رو سرش سبز که چه عرض کنم در حد ساقه لوبیای جناب جک در آنی به تنومند ترین رویش برسد .. نه اینکه تصور کنیم تجمع از سر دستگیری و کمک است نه چرا که کاری در این بین ازکسی بر نمیاد مگر صافکار یا نقاش اتومبیل باشیم و بخواهیم به رایگان خدمتی انجام دهیم که اینه این روزها بعید که چه عرض کنم ... محال است. آری عجیب مردمانی هستیم ... از دروغ و فریب و کلاهبرداری و هزاران ترفند دیگر برای رندی در مقابل ساده اندیشانی که در این وادی انسانیت را باور دارند دریغ نمی کنیم ... و عجیب تر آنکه درنده خویانی گشتیم و در پی فرصت دریدن همنوع خود تو گوئی جای مارا تنگ کرده اند و حقوق مارا متجاوزانه با نیشی باز به نیش کشیده اند ولبخندی عاقل اندر سفیه باریتعالی هم گوئی از یاد برده مردمانی سخت ، چشم دل به نابوديكدگر دارند و مردماني سخت تر، چشم بر روي مهرباني بسته اند غریب آدمهائی هستیم تا وقتی از احساس کسی نسبت بخودمون بیخبرهستیم تشویق میکنیم که : بگو... حرفت رو بزن ... نگذار حرفت تو دلت بمونه ... بعد که میشنویم و می فهمیم که بهمون احساسی دارند یکی دو بار برای خالی نبودن عریضه ، جواب تلفن رو میدیم .. شاید برای وقت گذرونی و اینکه حالا کاری ندارم انجام بدم ...و پرکردن اوقات فراغت هم تا دیدن طرف پیش بریم و اما بعد ... طاقچه بالا میذاریم ... حتی یک جواب سلام خشک و خالی هم دریغ میکنیم و انگار نه انگار طرف آدم بوده و یک وقت برای ما در پائین ترین حد قضیه وقت گذاشته ... دیدگاه مردم امروز ما این شده : باری بهر جهت ... ای بابا رها کن و بی تفاوتی نسبت به دیگران چه رسد ... به مهر ورزی وعشق (هزاران دیگر از این دست حدیث مفصل) عصر ما عصر فریبه عصر اسمهای غریبه عصر پژمردن گلدون چترهای سیاه تو بارون خدامون سرش شلوغه وعده ها همه دروغه خونه هامون پر نرده پشت هرپنجره پرده قفسهـا پــر پـرنده لبهــای بدون خنده چشمها خونه سواله جواب شنیدن محاله آسمونهـا پــر دوده قلب عاشقهـا کبـوده نه برای عشق میلی نه کسی بفکر لیلی در پناه مهر رخصت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/05/25ساعت 23:32 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
ماهتاب اندود شهر خالی بود
خانه مرده
شهر با غوغای آن مرده
آب مرده
ماهیان مرده
من چه هستم ؟
سایه ای بی راهه رفته ؟
پرسشی نومید ؟
موجی از تردید ؟
از درون خلوت درها صدا آمد : وهم بی هنگام !
ـــ ای صداهاتان نسیم سرزمین خواب
خوابتان آرام
خواب ؟!
چه خیالی خام !
خواب ما جز ترس بیداری نبود
درد ما جز درد هشیاری نبود
خلوتی بی رنگ می جوییم و نیست
رنگ بی نیرنگ می جوییم و نیست
رفته بودم که باز نگردم و خداحافظی کرده بودم نه بدانسان که در این مجاز مرسوم است تا به ناز کشی بازگردم ونه به تعبیر دوستی خداحافظی قسطی ... که دیدم نه من بدانچه اعتبار قائلم در دوستی ام و یا مهر ورزیدنم وقعی گذارده نمیشود ... ورفتنم نیز چون بودنم نه باعث دل رنجه ایست و نه موجب سروری حتی دریغ از پاسخی به هزار جهد و کوششم و یا دستی بسوی مهر ورزی ام
بازهم سکوت به تنگی زوایه نشینی تنهائی میخواندم
مهرورزیم بازهم به هیچ انگاشته و در قبال عرضه آن در این آشفته بازار که دل را کساد کالائی به وزن کاه میشمارند بی خریداراست و در این مکاره به دروغگوئی .. بی ادبی... خودخواهی ... وقاحت و از این دست نسبت ها آلوده گردیدم و برخلاف ابرام در حفظ ریشه هایم (که همیشه در آن اصرار داشتم تا ریشه دار بمانم) بی ریشه خواندنم ... هیهات
بهنگام بستری بودن در بیمارستان زمان بسیار خوبی بود برای تامل و تفکر که بگویم و بخواهم که فریادم را بشنوند
اینجا را نباید از دست بدهم به هر بهائی مینویسم و به کمک شما نیازمندم و حتی اگر دشنام و یا مهرتان دستگیرم باشد یا نباشد ... حضورتان گرمی بخش کلامم گردد و یا دشنامهابه عبث به هوای ترک خانه ام چون سیل بر سرم ببارند.
ضمنا بنا به دعوت دوست خوبم دانيال كه قابل دونستند تا من هم در جمعشون باشم و در وبلاگ گروهی ایشان مطلب بنويسم در خدمت شما دوستان خواهم بود. http://buboy.blogfa.com لطفا با نظراتتون ما را راهنمائی کنید .. متشکرم.
بزودی باز هم برایتان می نویسم
در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/07ساعت 21:3 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
با تشکر از همه دوستان و عزیزان و سروران گرامی که در این مدت یار و غمخوار و همراه من بودند
این وبلاگ بدلایل ذیل برای همیشه تعطیل میگردد:
۱ - کسالت و رنجوری بیش از حد نویسنده وبلاگ که هیچکس نبود ( گشتم خرابی که آباد نگردد )
۲- تاب نیاوردن و تحمل نداشتن نویسنده در مورد خیلی از نوشته ها در قسمت نظرات که بیشتر آنها چون درد دل دوستان بوده در قسمت نظرات نمایش نشان داده نشده .. نه توهین نه زبانم لال باد که همه مهر بود و مهربانی ... به عزیزم قسم تاب شنیدن غمهای دیگران را دیگر ندارم دلم میشکند و میگیرد و میمیرد و ساعتها درگیرافکاری نابکار میشوم( یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت )
۳- خداحافظی با نت و دنیای مجازی ( عشق و محبت شده ایمیلی ... مجنون نشسته چت کنه با لیلی )
عاشقانه ام با عشق تقدیم همه عاشقان باد
در پناه مهر باشید تا ابد
رخصت
تا که مي آيي نسيم آسا کنارپنجره ... يک جهان گل ميشکفد در حصار پنجره رشک را در چشم دل مي بينم اما خامشم ... مرغ اندامت چو ميگردد شکارپنجره دستهايت برکه اي در واحه سرخ عطش ... چشمهايت لاله اي در شوره زار پنجره بيگمان بانوي دريهاي رويايي که باز ... نور باران ميکني در قاب تار پنجره تا نهي آرنج درچار چوب سرد در ... بوته مهتاب ميرويد از غبار پنجره بي نوازشهاي ناز پنجه هايت در سکوت ... پرده هاي نرم توري سوگوار پنجره گيسوانت شط جوشان طلا در آفتاب ... ميشود ناگه رها چون آبشار پنجره سينه ات يک آسمان آينه در باران گل ... پيکرت آفاق نوري در مدار پنجره باغ آينه است دلدارفرشید مگر در ابر ناز ... ياکه خورشيدي است در صبح بهار پنجره |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/03ساعت 9:25 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
سلامی به گرمی حضور شما من باور دارم که سختي کشيدن کاري سخت و صد البته کار هرکس نيست و خيلي ها در راه زندگي ، عشق و دوستی کم ميارند و ميبرند خوب حالا چه بايد کرد ؟؟؟ بايد زانوي غم بغل گرفت و تو پيله تنهائي خزيد يا نه دست کسي که براي ادامه راه بطرفمون دراز شده گرفت و همراه شد ؟؟؟ زندگي ما پر از اي کاشها و اما و اگرهاست که خودش مثنوي هفتاد من کاغذه ... نياز آدمها به همديگه غير قابل انکاره و من اين نياز رو در چشمان خیلی ها و در درون خودم حس کردم ... بگذريم که بهردليل کسانی که دستم رو به طرفشون دراز کردم نشد(و یا نخواستند) همراهم باشد و هر سال پيرتر و پیرتر شدم ... من تو اين مدت روزهاي سختي داشتم پر از بيماري و رنج کشيدن و گوشه نشيني و............. خيلي ميخواستم کسی را داشته باشم براي خود خودم ... ولي ناگزير از اين سرنوشت ... ميخواستم فاصله ها رو بردارم ولي نشد ... آنان که آشنائی کردند هم قرباني اين ناگزير و من هم نیز ... همواره زخم خورده از اين روزگار راهم را پيدا نکردم ... که نه تنهائي چاره ساز درد من بود نه بازگشت آنان که ترکم کردند ... (دل نیست کیوتر که به هر بام نشیند) ( از گوشه بامی که پریدیم پریدیم ) زندگي بهر حال چه خوب و چه بد گذشت ... همه ما کسی را گذاشتيم و از کنارهم گذشتيم چه روزهائي که ميشد باشيم و نبوديم چه لحظاتي که ميشد داشته باشيم و نداشتيم و ...... زياد وراجي کردم ببخشید. یادمه یک کسی پرسيد:اگر من ديگه زنده نبودم و بمبرم برام اشک ميريختی يا نه ؟ من پاسخ دادم : نه من براي مرگت اشک نميريختم براي نداشتنت و فرصت از دست رفته اشک ميريختم . و این روزها در زاویه نشینی های تنهائی ام نیاز به حضوری مهربان و دست گرم و عاشقانه را بیش از پیش در خودم حس میکنم . ديده اي گنجشگكي كوچك را؟ او را ميان دستان خود گرفته اي هيچ ؟ ضربان قلب كوچكش را لمس كرده اي ؟ از خود پرسيده اي كه تندي طپش قلبش از چه روست ؟ آياز ترس چنين سراسيمه ميطپد؟ ترس از مرگ ... ؟ ترس از گرفتار آمدن ... ؟ ترس از قفس ... ؟ نه نه نه ... كه ضربان قلبش گرمي دست ترا تجربه ميكند گرمی مهربانيت را لمس ميكند وازرخوت و عطش گرماي دستانت كه مهربانست همچنان مي طپد و مي طپد و مي طپد من گنجشگك كوچك ميان دستان توام رخصت در پناه مهر |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/05ساعت 22:44 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
بي درد مردﹸم ما ، خدا بي درد مردﹸم نا مرد مردﹸم ما ، خدا نامرد مردﹸم چند روز پيش مراسم چهلمين روز دوست عزيزم بود چه غريب و تنها و بي کس برگزار شد بياد غربت و بي کسي و تنهائي آدميان کره خاکي ميف افتادي وقتي که ميديدي ... اومدند گريستند ... . تسليت و .... خانواده بر جاي ... در بهتي ناباورانه که اوديگر نيست و نخواهد بود درد نبودنش و بار اندوه را تنها خانواده اش به دوش خواهند کشيد و همين خود من که او را به لحاظ خضوع و مناعتش و مردانگی و همتش عزيز ميداشتم بزودي فراموش خواهم کرد خصلت ما آدميان اين چنين است . شعر زيررو که در اين مراسم خوندم تقديم ميکنم به شما و به همه عزيزان همسنگرم چه اونهائي که موندن چه اونهائي که چکاوک خونين بالشان در آسمان رفتن پر کشيد ... جوشيد از اوج يقين گلهاي باور .... گل کرد بر شاخ زمان گلهاي سنگر گوئي که طغيان محبت بود آنجا .... جاري به هر سو شطّ الفت بود آنجا آنجا نه قانون بود نه قانون گذاران .... آنجا خدا بود و مراد و جان نثاران قانون عشق آنجاحکومت داشت ايدوست .... آن سو دليري که همت داشت ايدوست آنجا بهاران رنگ خون عاشقان بود .... گلهاي پرپر شاه بيت شاعران بود گلهاي ما در خون و آتش شکفتند .... با بلبلان آتش افشان راز گفتند بوي بهاران،عطر باروت بود آنجا .... لب بسته مرغ عشق مبهوت بود آنجا باران خون برخاک مظلومان چوبارد .... باخود بهاران دربهاران مژده آرد دراين سفرسرگشتگي هيهات هيهات ... آن رهروان را خستگي هيهات هيهات مردان عشق استادگي را سر سپردند .... تا که حديث سرخ بر دفتر سپردند خمخانه آن سرفرازان را خمي بود .... در آن شرابي ، يکدم از جوشش نيآسود اين سرخوشان از باده نوشان بلايند .... اين عاشقان از خاک سرخ نينوايند با کاروان ره توشه از درياي توحيد .... مقصد کجاست بالاتر از آنسوي ناهيد رفتند تا معراج تا اوج حقيقت .... پاروزنان مردان درياهاي غيرت از قطره هاي کوچک باران گذشتند .... رفتند و بر دريائي از معنا نشستند دست هلا بر حريم لا فکندند .... آئينه رسواي خود بيني شکستند باخون سرخ خودوضو کردندآنها .... در بحر ايمان شستشو کردند آنها آنان که بر نابودي خصم ايستادند .... جان را براه عشق در سنگر نهادند ببستند بار معرفت تاعشق رسيدند .... چون اختران بر اوج مينا صف کشيدند پرسي گرآن سرخوشان را حال چونست .... از عشق بر لبهايشان آواي خونست آيند و شاخه گلی بر سينه دارند .... جا ن داده و گل زخم خونين هديه دارند سرو جوان خم کرده سر بر شانه بيد .... نيلوفرغيرت تنيده تا به ناهيد بر خاک کرده بيد، بن گيسو پريشان .... آشفته ازغمها بنفشه طره افشان نخل سترون مات بر پاي ايستاده .... مرغان آتشخوار بر جانش فتاده ني بر لب چوپان صحرا غم نوا شد .... هر گوشه سنگر دشت نينوا شد خم گشت از اندوه پشت باغبانان .... در گوش ني خواندند شعر غم شبانان در سوک همرزمان دليران پير گشتند .... گر آفتاب اين شب دلگير کشتند ما را بهاري بايد از اين دست آري .... در داغ غيرت نباشد سوگواري اين آتش سوزان فروزان بادايدوست .... اين صبح راخورشيد سوزان باد ايدوست اي آنکه از فردا و فرداها مي آيي .... از لاله پرس اين غصه گر همدرد مائي ما قصه آزادگي با خون نوشتيم .... اين داستان با شيوه مجنون نوشتيم اين جا بهار فتح مطرح نيست ما را .... آن مي سزد مارا که ماند نسل ها را بس خاطرات تلخ و شيرين مانده بر تن .... زان حاميان غيرت بر سينه من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/02/21ساعت 1:17 توسط فرشید مست و خراب |
|
|
من از کجا شروع کنم وقتی سرآغاز ندارم یک قلم و یک کاغذ و یک درد همیشگی نمیشه با نوشته ها که همه دردها رو بگی یه بغض خام توی گلوم یک دنیا حرف نا تموم آرزو ها پشت سرم نگاه من به روبروم حرفهای پر شکایتی رو کاغذ های خط خطی از من فقط مونده به جا قلب پر از شکایتی این کاغذای خط خطی نامه دردای منه |